|
وبلاگ جلال جوادی
|
||
|
کاردرمانگر و مدیر مرکز آموزش و توانبخشی مهدیه همدان |
کتاب "نوع خاصی از عشق" که مجموعه ای از داستانهای واقعی از زندگی کودکان با نیاز های ویژه است و عمدتا" توسط والدین این کودکان نوشته شده را قبلا" استاد ارجمند آقای دکتر کمالی معرفی نموده اند.
این کتاب که توسط آقایان محمد رضا حیدر زاده نائینی و محمد زارع نیستانک ترجمه و توسط انتشارات گوتنبرگ منتشر گردیده است داستان های کوتاه و جالبی دارد که خواندن آنها می تواند برای خانواده های دارای کودکی با نیاز های ویژه مفید و راهگشا باشد.
ضمنا" به نظر من جای کتابی نظیر این کتاب که نویسنده های آن والدین و حتی درمانگران کودکان ایرانی با نیاز های ویژه باشند خالی است.
داستانی از کتاب "نوع خاصی از عشق":
مشاهده با دستان و قلب
وقتی دکتر ها فهرستی از مشکلات جسمی نوزاد دخترم را بر می شمردندشوکه شدم و آنها مرا بر روی صندلی نشاندند تا آرامم کنند.
حس می کردم نابود شده ام. به زور می توانستم نفس بکشم. آنچه در مخیله خود در مورد آینده کودکم ساخته بودم و تصوراتی که از خود به عنوان یک مادر داشتم ظرف یک ثانیه دود شد و به آسمان رفت. هفته بعدش به زحمت و بی صدا به یک گروه حمایتی که پیشنهاد شده بود پا گذاشتم به عنوان یک تازه وارد احساس ضعف و ضربه پذیری می کردم تا جائی که حتی به چشمان هیچ یک از مادران نگاه نکردم هنوز برای من زود بود که کاملا" بفهمم چگونه از این وضعیت سخت جان سالم به در برده اند.
هنگامی که داشتم مثل غریبه ها به انتهای اتاق برای نشستن روی یک صندلی می رفتم یک مادر شجاع یکدفعه مرا در آغوش کشید. او با توجه به اینکه پسر ده ساله اش مشکل مشابه دخترم را داشت درد مرا حس می کرد او گفت: "می دانم ازاینکه فهمیده ای بچه ات روشندل است در حالت شوک هستی اما به من اعتماد کن. اشکهای تو خشک خواهد شد. روزی که ببینی دخترت چه کار هائی را می تواند بکند دیگر گریه نخواهی کرد."در حالی که اشک از گونه هایم سزازیر بود گفتم : "اما دنیای او تیره و تار است . او نابیناست."
"مری می دانم که جولیان نمی تواند صورت تو را ببیند اما می تواند صدای تو را بشنود تو را لمس کند و بوی حضور تو را بفهمد. دستان کوچک او را بگیر و وقتی حرف می زنی روی صورت خود بگذار. می توانی به او یاد بدهی که دنیایی هم در اطراف اوست. می توانی به او انگیزه یادگیری و کشف بدهی. اگر او محیط اطراف خود را درک نکند علاقه ای هم برای ارتباط نخواهد داشت دختر تو صرف نظر از تاریکی چشم مشاهده کردن را به نوعی دیگر تجربه خواهد کرد."
از آن غریبه که به نظر می رسید راجع به دخترم چیزهای بیشتری نسبت به مادرش می داند پرسیدم "آیا قول می دهی که این اتفاق بیفتد؟"
"قول می دهم."
آن زن در حالی که لبخندی روی لبانش نقش بسته بود و با انگشت سبابه بر صورت من اشاره می کرد. نگاهمان به هم گره خورد ادامه داد: "بچه تو خواهد دید با استفاده از دستان و فلبش"
|
|